من نمیفهمم چرا انسانیت رو به فناست؟ ما که در سینه دلی داریم ودر ظاهر یکی! پس چرا دل, اینچنین خالی از یاد خداست؟ ما که از جسم ضعیف نالیده ایم! ما که از هر مشکلی اینچنین پیچیده ایم! پس چرا اینگونه احساس بزرگی میکنیم؟ پس چرا با کبر وزور فرمانروایی میکنیم؟ فرق ما در پول باشد یا که در شغل پدر در محل زندگی, پست ومقامی پر ثمر فرق ما در دین ومذهب یا که در فکر وسخن ما همه مخلوق خالق ,ما زخاک هستیم وبس! فرق ما در هر چه باشد آخرش گور است وبس! دلبسته به پول ومقام به صداقت وپاکی تیر خلاص میزنند هر روز وما هر روز در پی نان, میان مشکلات ریز ودرشت هراسان وسرگردان آدمهای نان به نرخ روز خور عقایدشان را به حراح میگذارند هر روز وحراجی هایشان از مشتریهای بی ارزش مالامال آدمهای نان به نرخ روزخور انسانیت را میفروشند وعشق را زندانی وما میمانیم وبره های قربانی ,خانه های بی حامی جیبهای بی پول, وامهای پر طول حرفهای نگفته, فکرهای نخوانده اشکهای مادر ,دلواپسیهای پدر دیوارهای بلند, آزادیهای در بند صدای قدمهایت مثل شنیدن صدای لالایی های مادر مثل چکیدن قطره های پاک باران روی برگهای شاداب درختی کهنسال دلنشینند برایم دلم شور میزند.میترسم.نمیدانم چرا وقتی مردمک چشمهایم درگیر نگاهت میشوند صدای ضربان قلبم در دهانم بلند میشود.قلبم در وجودم سرگردان میشودواین شاید همان حس خوب لرزیدن دلی ست که نمیداند چه بلایی بر سرش آمده.مثل دخترکی بی تجربه مثل همان روزهای اول عاشقی . ومن امروز باز دارم عادت میکنم به تو.به قدم برداشتن از روی نقطه صفر به شروعی دیگر در میان نا امیدی های سومین دهه زندگی ام. ومن امروز باز دارم باور میکنم به رسیدن به تویی که نمیدانم چند دلبر ودلداده پشت پیکر بلند ومردانه ات صف کشیده اند؟ کمکم کن تا بار دیگر این دنیای واقعیت پر زرق وبرق احساساتم را نبلعد. میترسم از تکرار له شدن غرور واحساسی که گناهشان دمیده شدن در روح سرگردان وبی پناه من است. کمکم کن تا دوستت نداشته باشم تا دلخوش نگاهت منتظر فردا نباشم.کمکم کن تا این عادت لعنتی اسیرم نکند.نمیخواهم دلم را گرو بگذارم دیگر طاقتش را ندارم. روزای پر از تنش, پر ازعزا روزایی که هیچ کسی سر جای خودش نیست روزایی که دعاهای مادر پیش درگاه خدا مستجاب نیست روزایی که نمیدونی کار میکنی یا بردگی پول در می آری ولی هیچی نیست جز خستگی روزایی که همه ازت طلب دارن پشت هم ,کلاه روی سر میذارن روزایی که راستی وصداقت شده بلای جون دروغگویی شده تنها راه رسیدن به یه لقمه نون روزایی که بی سواداش پولدارترن باسوادا از گدای تو کوچه هم بدبخت ترن روزایی که کار شده طلای ناب ارزونی رویا شده ,مثل سراب روزای چک های برگشتی روزای تاکسی های دربستی روزایی که آینده توش جایی نداره زندگی سیاهه دیگه معنا نداره روزای خیلی بدیه این روزا روزای پر استرس ,پر از بلا روزایی که عشق انگار گم شده روزایی که فحش وزور توش مد شده روزایی ک دل یار, درگیره روزایی که فکر, توی چشم اسیره خسته ودرمونده ام از این روزا تو میگی امیدی هست ای خدا؟ میبرن.اینجا قیمت آزادی خیلی گرونه.اگه بتونی یه وجب آزادی رو بخری مجبور میشی خودت زندگیت وخلاصه همر چی رو که داری فنا کنی.مجبوری سکوت کنی ویه طناب محکم دار رو دور گردنت بپیچی وهر جا رفتی این طناب دار رو هم دنبال خودت بکشی.هر روز روزی هزار بار بمیری وهیچی نگی.دردناکه! ولی من, تو وهمون آدمه که توی زندان فکر خودشم اسیره تونستن تا اینجا رو تحمل کنن .به قول همه توجیه های خوب دنیا خدا بزرگه بی هدف بی یارو بی عشق در مسیر زندگی با دلی آکنده از سرخوردگی ,افسردگی باز هم باید دوید خنده را باید که در گور عمیقی چال کرد از برای زنده بودن, تا ابد هم کار کرد بی صدا در لاک خود خاموش شد, حرفی نزد بی شکایت در خفای ترس ماند ودم نزد دیده را بر ظلم وجور ظالمان باید که بست بی خیال حق کشی, آدم کشی باید شکست قصه مهر وصفا را باید از دل پاک کرد جای آن کین وریا را در دل اما جای کرد یک قدم هر برنداشت,جز برای نفع خویش با کسی همپا نشد ,جز برای راه خویش تکه ای از نان خود را سهم درویشی نکرد جز به فکر رزق خویش ,فکر همنوعی نکرد با دروغ ومکر وبهتان از برای دیگری روزی ونانی بریدن, بی کمی شرمندگی در نما انسانیت را بی محابا داد زد در خفا هم بی گناهان را چه آسان دار زد بگو با من چی مونده تو دل پاکت؟ چی شد که تو شدی ساکت؟ بگو با من , چرا چشمهات پر اشکه؟ دلت از چی پردرده؟ بگو بامن از غمهات بگو از قصه دردات گل من گفت : بازهم بی گناهی بر سر دار سکوت تلخ از تکرار وتکرار نمیدانم چه باید کرد اینبار حقیقت در پی انکار وانکار ! آن یکی رفت وکسی هم همدل وهمپا نشد دستها از هم جدا شد, عشق هم آشفته شد مهر یار از دل برون رفت وگلی پژمرده شد راستگویی از کلام یار رخت بر بست ورفت اینهمه کذب وریا جای صداقت هم نشست سایه آن شخص سوم, دل را ویرانه کرد بوسه پنهان تلخ ,عشق را هم تیره کرد اعتماد کمرنگ شد او از همه بیزار شد از خیانت روح ودل هم توامان بیمار شد خواستم خودم به خودم بگم تولدم مبارک.چه اشکالی داره؟امروز این روز سی ساله میشه وارد یک دهه جدید.یک شروع تازه توی یک فصل تازه.خدایا امروز میخواد بارون بیاد وبارون بهترین هدیه ای که تا امروز گرفتم.از کجا میدونستی من بارون دوست دارم؟بیا با هم تولدم رو جشن بگیریم حالا که هیچکی یادش نیست تو که یادته.تو جشن تنهایی من شریک شو مثل همیشه.دارم کلی بزرگ میشم.همیشه فکر میکردم وقتی سی ساله م بشه زندگیم یه جور دیگه ست یه رنگ دیگه.از سی سالگی میترسیدم فکر میکردم همه یه حساب دیگه روی آدم باز میکنن ولی خدایا اینقدر ها هم ترسناک نیست.قشنگه اینم یه سنه یه دوره جدید یه عدد جدید.عددی که بعضی ها زیادی بزرگش میکنن.عددی که بعضی ها قانونش میکنن وبعضی ها سرنوشت رو به خاطرش عوض میکنن.ازت ممنونم که زنده ام واین روز رو میبینم.از مادر مهربونم ممنونم که مامورش کردی تا زندگی رو بی هیچ چشمداشتی بهم هدیه کنه وهر روز وهر روز معنای زندگی رو بهم یاد آوری کنه.ازت ممنونم که پدری بهم دادی که هر روز وهر روز بهش تکیه کردم وتا همین امروز امن ترین و بهترین پناه زندگیم بوده.هیچ کسی بی دلیل به دنیا نمی آد وهیچ کسی خودش انتخاب نمیکنه که کجا تو چه خونه ای وزیر سایه کدوم پدر ومادر به دنیا بیاد.اما حالا که انتخابت این بوده ازت ممنونم . ازت ممنونم که هستم ونفس میکشم خوب یا بد زندگی میکنم.خدایا ببار .قطره های بارون تو آرومم میکنه میدونم فرصت دوست داشتن رو ازت گرفتن انتخابت نکردن جواب رد شنیدی فرصت ندادن که شریک وسهیم وهمراه وهمدل باشی میدونم سخته چون خودمم لمسش کردم ولی چه میشه کرد فرصتها مامورند ومعذور وانتخابهای ما دستخوش احساسات ومنطقهای عجیب وغریب ذهنهامون عقایدمون وشرایط انتخاب نکرده زندگی هامون .من تو همه ما خیلی وقتها بی هیچ دلیل موجهی فرصتی به هم نمیدیم چون تو اون لحظه واون ثانیه فکر میکنیم درست ترین کار رو انجام دادیم.فردا رو کی دیده؟امروز فرصتی کهنه میشه وفردا تولد یه فرصت دوباره ست.هر روز باید فرصتی از من وتو دریغ بشه تا یکی دیگه یه جای دیگه به دستش بیاره.دنیا عجیبه وپر از قواعد نا عادلانه اما امید ودلخوشی رو که نمیشه کشت میشه؟ باید با امید زندگی کرد شاید یه روزی همه آرزوهای بزرگ ما به چشمهامون کوچیک بیان. وقتی فرصتی می آد ومیگذره آرزو چگینی اسفند ۸۷ گوشهایم از طنین صدایت جشنی گرفته اند ودر این جشن تک تک سلولهای وجودم مهمان.میدانی؟ ودر دلم از گرمای کلامت غوغایی ونشاطی بر پاست میخواهی از غم ننویسم ؟امروز را از تو مینویسم باشد امروز مال تو وفردا روحیه ای از نو خواهم ساخت خانه ای از جنس امید میخرم وبردیوارهایش رنگی از صداقت تو خواهم پاشید وسراسر دیوارهایش را به عکس تو مزین خواهم کرد در قابی از مهربانیت تصور کن! هر روز نفس هایمان با هم تقسیم میشوند وشادی هایمان در ۱۰۰۰ ضرب غمها را از زندگی تفریق میکنیم وعشق را هر روز در انباری دلهایمان جمع تصور کن! شعارهای توخالی وحرفهای به کرسی ننشسته خسته ام از همه کسانی که از سر دلخوشی حرف میزنند ونسخه میپیچند حالم به هم میخورد از حرفهای خوب, خوب ودلداری های بی رمقشان کلافه ام از اینهمه عادی شدن ثانیه ها کار, کار, هر روز مثل دیروز روح وجسم در میان کشاکش زندگی درگیر خسته ام از زبان نفهمی های مردمی که زبان مادری را با فحش وتحقیر وریا معاوضه کرده اند فردا هم مثل امروز است بیخود وسرگردان در زمان حالم به هم میخورد از اینهمه ترس و واهمه وسگ دو زدن برای آینده ای که نخواهی داشت حالم به هم میخورد از هیزیهای مردانه نگاه های دریده ودلهای گرفتار در هوس بازیهای مخفیانه دیوانه ام از اینهمه تضاد ورنگ به رنگ شدن هر کسی با چند شخصیت هر جایی یکی را به خود میچسباند همه خود را گم کرده اند هیچ کسی خود خودش نیست نقابی بر چهره اش آویزان است حالم به هم میخورد از اینهمه اداها وعشوه های روشنفکرانه حالم به هم میخورد از تلخی واقعیت از تلخی اش روزی ۱۰۰۰ بار زندگی را بالا می آورم خسته ام کلافه ام حوصله ام تا نهایت ته کشیده است کدام راه درست است وکدامین غلط؟ حالم به هم میخورد که نمیدانم تکلیف دلم چه میشود؟آرزوهایم دل خوش کدام اسب سفید؟
معجزه ای در کار نیست فقط باید بخواهی چند سال پیش توی صفحات روزنامه دنبال یه مطلب خوندنی میگشتم یه مطلب که از سیاست وجرم وجنایت پاک وبری باشه.یه مطلب که از زندگی بگه از درد انسان بودن بگه.رسیدم به این متن نمیدونم نویسنده اش کی بود اما هر کی که بود تعریف قشنگی از روز داشت از گذران زندگی از بزرگ شدن جسم واز اینکه هر چی بزرگتر میشی هر چی اعداد سنت بیشتر میشه مشکلاتت هم بزرگتر میشه روزهامقصر نیستند.خوب وبدشان را ما می سازیم چه بسیارند شبهایی که هنگام خواب ,خاطرات واتفاقات روزی که گذشت رابا خود و تک تک سلولهای بیدارم مرور میکنم.حرفهایی را که شنیدم وگاهی خود را به نشنیدنشان تشویق کردم ,رفتارها, افکارهاو نجواها, خوب یا بد ,تلخ یا شیرین ,هر آنچه که دیدم وشنیدم مانند صفحات روزنامه جلوی چشمانم ورق میخورند. اتفاقات خوب, مردمان خوب واعمال خوب تیتر های کوچک روزنامه اند همه شان را جایی گوشه ذهنم به یادگار میگذارم وهر آنچه که بد بودرا با عناوین درشت چندین بار از جلوی ذهنم عبور میدهم شاید از تکرار وتجربه کردن بدیهاواشتباهات سهوی وعمدی خود وانسانهای چیده شده پیرامونم بتوانم در سمت وسویی بهتر گام بردارم وانتخابها ودل مشغولی هایی در خور خود پیدا کنم . از به خواب رفتن وجدان بیزارم دلم نمیخواهد کسی از من دلگیر باشد سخت است که همه را راضی وشیفته خود نگه داری شاید هم غیر ممکن باشد چراکه همه ما انسانیم وآلوده به گناه ,بعضی به خاطر قلبهای ناپاک سیاهتر به نظر می آیند وبعضی ازکثرت اعمال نیک سپیدتر اما همه در نقطه ای مشترک خاکستری میشوند چون نه بدی مطلق است ونه نیکی درست مانند خوشبختی که مطلق نیست مثل من تو وهر چه در دنیا دل بسته اش میشوی همه چیز نسبیست اما در همین دنیای نسبی هم میشود با وجدانی آسوده سر بر بالین گذاشت کافیست قدری محتاطتر با وجود واحساس وهویت هم رفتار کنیم. بسیاری از شبها تصاویر سیاه شکستها ,تحقیر شدنها حق خوردنها,مظلوم ماندنها ظالم شدنهاو رنگ به رنگ شدنها کلافه ام میکند آهی از ته دل میکشم وبغض سنگین را در گلویم حس میکنم نمیتوانم جلوی ریزش اشکهایم را بگیرم نیرویی ندارم تا جلویشان مقاومت کنم پس به ناچار آرام گریه میکنم. بالشت بیچاره هرشب مجبور است سرمای اشکهایم را پذیرا باشد خیس ونا امید دلخوش شبی دیگر میماند وامید میبندد که فردا دیگر مجبور نباشد سیل اشکهایم را تحمل کند.میان تمام این افکار ,تصویر رویایی عشق زینت بخش شبهای تاریک من است شاید روزی بیاید وآن وقت شبهایم از گریستن در امان بمانند.پس به امید آن روز نوای زیبای تصویر رویا را با خود زمزمه میکنم ومنتظر میمانم خداوندا تو میدانی که انسان بودن وماندن در این دنیا چه دشوار است.چه رنجی میکشد آن کس که انسان است واز احساس سرشار است چه رنجی میکشد........... درد من با درد تو گویی آشناست به مناسبت بارون که امروز اومد وبه مناسبت اینکه همه لجن وکثافتی که توی این شهر وبین دل وروابط آدمهاش هست پاک بشه من از بارون میگم از بوی خوبش وهوای پاک بعدش.شاید واسه بارون سخت باشه که اینهمه کثافت ودروغ و روابط نامشروع مردها وزنهای هرزه رو پاک کنه.واسش سخت باشه که ببینه توی این شهر کثیف ودود گرفته هر روز دل چند تا بیگناه میشکنه.هر روز احساس وقلب چند تا آدم قربانی رفتارهای احمقانه وعشق های پوچ وبی ارزش سوم شخص های آلوده در هوس میشه.اما من از بارون میخوام بباره.من خدا نیستم ولی برای حرمت گذاشتن به تمام دلهای پاک این شهر ازش میخوام بباره.شاید بعد بارون هوا بهتر شد وقتی که صورت خورشید پشت ابرها گم میشد وقتی از غرش ابرها تو دلم خالی میشد وقتی که بارون ریز ریز تند وتند هی میبارید وقتی که نم نم بارون روی گلهای بنفشه می پاشید وقتی که کوچه هامون توی گل غرق میشد وقتی از ناودونامون بارون سر ریز میشد تو گلوم بغض قدیمی مثل تنگ ما هی های شب عید میشکست تو صدام نغمه غم مثل یک عادت کهنه می نشست تو دستام یار قدیمی قلمم جا میگرفت قلمم خسته وتنها روی برگهای سفید دفترم خط می نوشت تو دلم قفل سکوت بدون هیچ کلیدی باز میشد تو چشمهام اشکهای سرد بدون معطلی جمع میشد اما.... وقتی که بارون یهویی بند می اومد وقتی که خورشید خانوم ابرها رو کنار میزد وقتی که بوی بارون هوا رو خوشبو میکرد وقتی که رنگین کمون تو هوا نقش می بست تو صدام جز اسم تو حرفی نبود تو چشمام جز روی تو نقشی نبود تو دلم جز عشق تو عشقی نبود آرزو چگینی منتظر پشت چراغ راهنما خیره بر شمارش تک تک ثانیه ها امروز روز دیگریست یکی از همان روزهای عجیب وپرازتکرار وتکرار روزمرگی ,تا چند ساعت دیگر امروز هم تمام میشود مثل دیروز و همه دیروزهایی که گذشتند وامید فردایی شیرین را در د لهامان کاشتند.من امروز دوباره تصمیم به نوشتن گرفته ام نه برای اینکه نوشته هایم رابخوانی ونظرت را بگویی برای اینکه بدانی امیدی که در نوشتن میشود پیدایش کرد در امیدواری دادنهای تو وجود ندارد. میدانی مشکل بزرگ ما کجاست؟مشکل اینجاست که همزبانی دلیل محکمی برای همدلی نیست ودردناکتر اینکه همدلی هم در نهایت همه چیز نیست.تضمینی برای همراه ماندن وعاشق شدن هم در این دنیای وانفسا وجود ندارد تضمینی برای تا پایان خط بودن وماندن. شاید دل نوشته های من تصویر آشفتگی ودل نگرانیهای بی صدایم باشند اما برایم مهم نیست تو از لغات ردیف شده ذهنم چه برداشتی میکنی چون هر چه که باشند خوب یا بد, درست یا غلط, افسرده یا خوشحال, میشود آرامش را در لا به لایشان پیدا کرد. اشکال را باید بر قضاوت تو دانست وتمام قضاوتهای کور انسانهایی که تنهابا چشم دیده قضاوت میکنند وبیخبر از دردهای پنهان دیگری میبرند ومیدوزند ومحکوم میکنند.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ولی مگر میشودانتظار همیشه مجهول الهویه را توصیف کرد
کاسه صبر را نگاه کن لبریز شده است
طاقت وتحمل چه افسار گسیخته اند از دست این انتظار لعنتی
چشمهای خیره وفکری مشغول توضیحش سخت است در الفاظ نمی گنجد
باشد آرام باش منتظر میمانم کار دیگری بلد نیستم
خورشید هم همین کار را میکند منتظر روز میماند
چه صبری دارد این خورشید میخواهم یاد بگیرم
باید صبور باشم دلخوش ماندن هم تمرین خوبیست
دعا هم میخوانم شاید روزی به آن بالاها هم رسید کسی چه میداند؟
میخواهم دو بال داشته باشم برای رسیدن به تو
پرواز بلد نیستم ولی شنیده ام میشود یاد گرفت
یک جو عشق لازم دارد
دارم برایت نامه مینویسم همین روزها میرسد
صندوق پست دلت را خالی کن
میخواهم وقتی نامه ام رسید تمام فضای دلت مال او باشد
چند قطره از اشکهایم را برایت میفرستم به عنوان یادگاری
هدیه ای برایت خریده ام ناقابل است
بازش کنی میبینی پر از عشق واطمینان است
منتظرت میمانم تا ببینمت تا واقعی شوند تمام تجسم هایم
یادت نرود هر وقت از دیار ما گذر کردی مهمان دلم باشی
دلم قول داده که میزبان خوبی باشد
بیا وببین چه میگویم آن وقت باورت میشود
تقویم را هم کنج گنجه ام پنهان کرده ام
شاید زمان زودتر گذشت
بدون تقویم شمردن روزها آسانتر است
ای کاش زودتر ببینمت دلم شور میزند
هر وقت آمدی قدمهایت روی چشمهایم
با آمدنت انتظار تمام میشود وای چه لحظه خوبیست
وای چه لحظه خوبیست این پایان انتظار
یکی میگفت زندگی یعنی انتظارکشیدن شاید راست میگفت!![]()
زندگی, تو رگهام جون می گرفت
روزی که با گریه های پر صدا
زندگی رو آغاز کردم
روزی که چشمهامو آروم
روی دنیا باز کردم
روزی که گرمای مادر
گریه رو ازم گرفت
روزی که عشق بی صدا
تو دلم جای گرفت
روز میلاد م نام گرفت
![]()
دل تو, مثل یه شیشه میشکنه
تو بهار, نگاه تو خزون میشه
غصه هات قصه برگ ریزون میشه
نمیدونی که کدوم سق سیاه
روزهای قشنگتو کرده تباه
امروز اما فرصتی تموم میشه
فردا شاید زندگیت حروم بشه
نمیدونی که چرا اومد ورفت
چرا تنها شدی ودلت شکست
بی پناه وسرد میشه دستهای تو
سیل میاد از گوشه چشمهای تو
تنها وخسته تو دنیای شلوغ
پر درد ونفرت وآه ودروغ
نمیدونی یه روزی که کی می آد
منتظر به دست بی صدای باد
چشم به راه فرصتی تازه از او
دل میدی به چشمهای عاشق او
عشق یک بار دیگه زنده میشه
دل تو جوون وسر زنده میشه
باورم کن که میاد
فرصتی تازه وشاد![]()
![]()
There's the truth behind the cry
There's the cry behind the lie
There's the truth behind the lie
There's the lie behind the cry
There's the cry behind the truth
There's the truth behind the lie
There's the cry behind the lie
There's the lie behind the truth
There's the lie behind the cry
There's the cry behind the truth
There's the lie behind the truth
There's the truth behind the cry![]()

باید بخواهی وبمانی
میداند جنگیدن سخت است
اما در نبرد زندگی باید جنگید
باور کن اسلحه ای جز عشق نمیخواهد
راست میگویی عاشق ماندن آسان نیست
باید پیروز کارزار شد
به جنگیدنش می ارزد امتحانش کن
قول میدهد تنها نمانی
دستانت را بی پناه نمیگذارد
فقط باید بخواهی وبمانی
امید های ریشه دار در دلش سبز میماند
اگر نمیتوانی امیدوارش نکن
خسته است از اینهمه حرفهای بی عمل
از نگاهش پیداست خوب نگاهش کن میبینی؟
دلتنگی ها یش اسیر در چهار دیواری اتاق
روزهایش بر خلاف آرزوهایش رو به اتمام است
دلش یک وجب آرامش میخواهد
باور کن همین را میخواهد
فقط باید بخواهی وبمانی ![]()
اینهمه آدم تنها توی یک شهر شلوغ
اینهمه غصه ودرد تودل هر کی که بود
اینقدر دود وکثیفی
اینهمه درد غریبی
اینهمه کوچه بن بست
اینهمه راه بی بازگشت
اینهمه آدم بیکار
اینهمه درخت بی بار
یه عالم مادر خسته
با دو دست پینه بسته
اینهمه فقر ونداری
اینهمه سفره خالی
همه تو شهر تو ومن
جا شدن تو روز روشن![]()
تا وقتی که روزها با مدرسه می گذشت شنبه ها منفور بود وجمعه ها محبوب
بعد بزرگتر شدیم ومفهوم روزها هم برایمان تغییر کرد
حالا سالهاست که مثل هم فکر می کنیم دغدغه هایمان از شنبه تا شنبه را بین خوب وب معلق کرده اند.
حرمت روزها به ماست باید فکری به حال خودمان بکنیم. ![]()
شب از مهتاب ,سر میره
تمام ماه ,تو آبه
شبیه عکس یک رویاست تو خوابیدی جهان خوابه
زمین دور تو میگرده زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده
تو خواب انگار طرحی از گل ومهتاب ولبخندی
شب از جایی شروع میشه که تو چشماتو میبندی
تو رو آغوش میگیرم تنم سر ریز رویا شه
جهان قد یه لالایی توی آغوش من جا شه
تو رو آغوش میگیرم هوا تاریکتر میشه
خدا از دستهای تو به من نزدیکتر میشه
زمین دور تو میگرده زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده
تمام خونه پر میشه از این تصویر رویایی
تماشا کن ,تماشا کن چه بی رحمانه زیبایی ![]()
میشه با فکر تو خوش بود
میشه از تو شعر گفت, تو خیال عاشق بود
میشه مثل یه قناری یه نفس آواز خوند
یا که مثل یه کبوتر, دل خوش پرواز موند
میشه با فکر تو حتی دست خورشید رو گرفت
میشه زیر نور ماه یه جشن کوچیک گرفت
میشه پروانه شد وروی گلها پرواز کرد
یا که بارون شد وخاک دل رو هم سیراب کرد
میشه با فکر تو خندید ,میشه با فکر تو خوش بود
میشه با فکر تو حتی تو خیال عاشق بود
آرزو چگینی زمستان 87![]()
هر دومان از جنس مظلوم زمان
جنس زن جنس لطیف بی امان
در دیاری مملو از قانون مرد
می ستیزیم ونمی بازیم ما
جنس ما در شکل مظلوم است وبس
در درون هر زنی,قدرتی بی اندازه هست
در لباس مادر وهمسر,چه فرقی میکند؟
هر چه باشیم نقشمان پر رنگ هست
زن نباشد مرد هم دیگر نیست
زن نباشد خانه دیگر امن نیست
در دیار ما زن ازانصاف وحق بر خوردار نیست
هر چه قانون هست,حق او یکسان با یک مرد نیست
در دیار ما زیبایی جرم یک زن است
کیفر چشمان هیز مرد هم ,بر دوش زن است
این زن اماتا کجا باید که تاوان پس دهد؟
تا کجا باید که از جور زمان جان در دهد؟
شاید این قلب رئوف وگرم او
اینهمه صبر وشکیبایی او
پاسخی باشد برای این سکوت تلخ او
آرزو چگینی![]()

![]()
ناگهان بر شیشه میکوبد دو دست
نگاهش میکنم دختریست فال به دست
آن یکی چسب ویکی اسپند ودود
آن طرف تر پسرک با دسته گل
با نگاهی مضطرب اما پر از معصومیت التماست میکنند
کودک بیچاره روزی چند بار زهر رهگذری, راننده ای طلب نیم نگاهی میکند
طلب خرید فال یا دسته گل پژ مرده ای
او شور وشوق کودکی را در میان مردم دلگیر شهر گم کرده است
مردمی در گیر ودار زندگی ,فکر نان وغرق در روزمرگی
با چراهای فراوان در سرش ,بی جواب وناامید فکر فردا میکند
فکر فردایی که شاید چون همین امروز او تلخ وسیاه ومبهم است
او نمیداند چرا باید که تاوان پس دهد
کار اجباری کند تا که کسی را نان دهد
او دلش میخواست از دامان فقر
میگریخت ومی رهید تا اوج ابر
خانه ای گرم وپر از عشق وصفا
کاش میشد سهم او میکرد خدا
کاش میشد کودک ایران زمین
طعم خوب کودکی را در درون خانه خود حس کند
در کلاس درس وزیر چتر علم روزهای کودکی را طی کند
کاش میشد...........
آرزو چگینی پاییز 87![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


