تبليغاتX
آرامش در میان مردگان
 
   
  وقتی رفت در خود شکستم
وقتی رفت از دل گذشتم
وقتی رفت عهدی که بستم
تا ابد عاشق نباشم
 به کسی من, دل نبندم
اما امروز باز دوباره
عاشقم چه بی اراده
تو چشاش گم شده دارم
رو لباش خنده میارم
اما امروز من دوباره
عاشقم با یک اشاره
تو صداش کلام عشقو
میشنوم بازم دوباره
اگه اون منو نبینه
عشقشو ازم بگیره
باز, دلم میشکنه اما
قول میدم که عشق نمیره
 
 
 |    نوشته شده توسط آرزو چگینی
 
   
   

 تو دیار من هوا نیست دم وبازدم حسرت یه نفس  سالم رو دارن به گور میبرن.اینجا قیمت آزادی خیلی گرونه.اگه بتونی یه وجب آزادی رو بخری مجبور میشی خودت زندگیت وخلاصه همر چی رو که داری فنا کنی.مجبوری سکوت کنی ویه طناب محکم دار رو دور گردنت بپیچی وهر جا رفتی این طناب دار رو هم دنبال خودت بکشی.هر روز روزی هزار بار بمیری وهیچی نگی.دردناکه! ولی من, تو وهمون آدمه که توی زندان فکر خودشم اسیره تونستن تا اینجا رو تحمل کنن .به قول همه توجیه های خوب دنیا خدا بزرگه

بی هدف بی یارو بی عشق در مسیر زندگی
با دلی آکنده از سرخوردگی ,افسردگی
باز هم باید دوید
خنده را باید که در گور عمیقی چال کرد
از برای زنده بودن, تا ابد هم کار کرد
بی صدا در لاک خود خاموش شد, حرفی نزد
بی شکایت در خفای ترس ماند ودم نزد
دیده را بر ظلم وجور ظالمان باید که بست
بی خیال حق کشی, آدم کشی باید شکست
قصه مهر وصفا را باید از دل پاک کرد
جای آن کین وریا را در دل اما جای کرد
یک قدم هر برنداشت,جز برای نفع خویش
با کسی همپا نشد ,جز برای راه خویش
تکه ای از نان خود را سهم درویشی نکرد
جز به فکر رزق خویش ,فکر همنوعی نکرد
با دروغ ومکر وبهتان از برای دیگری
روزی ونانی بریدن, بی کمی شرمندگی
در نما انسانیت را بی محابا داد زد
در خفا هم بی گناهان را چه آسان دار زد

 
 
 |    نوشته شده توسط آرزو چگینی
 
   
  گل من حرف بزن بامن, چرا امروز غمگینی؟
بگو با من چی مونده تو دل پاکت؟
چی شد که تو شدی ساکت؟
بگو با من , چرا چشمهات پر اشکه؟
دلت از چی پردرده؟
بگو بامن از غمهات
بگو از قصه دردات
گل من گفت :
بازهم بی گناهی بر سر دار
سکوت تلخ از تکرار وتکرار
نمیدانم چه باید کرد اینبار
حقیقت در پی انکار وانکار
!
 
 
 |    نوشته شده توسط آرزو چگینی
 
   
  آن طرف قلبی شکست ومنطقی افشا نشد

آن یکی رفت وکسی هم همدل وهمپا نشد

دستها از هم جدا شد, عشق هم آشفته شد

مهر یار از دل برون رفت وگلی پژمرده شد

راستگویی از کلام یار رخت بر بست ورفت

اینهمه کذب وریا جای صداقت هم نشست

سایه آن شخص سوم, دل را ویرانه کرد

بوسه پنهان تلخ ,عشق را هم تیره کرد

اعتماد کمرنگ شد او از همه بیزار شد

از خیانت روح ودل هم توامان بیمار شد

 
 
 |    نوشته شده توسط آرزو چگینی
 
   
  منتظر بودن برای تو توجیه خوبی ست برای دوست داشتن
ولی مگر میشودانتظار همیشه مجهول الهویه را توصیف کرد
کاسه صبر را نگاه کن لبریز شده است
طاقت وتحمل چه افسار گسیخته اند از دست این انتظار لعنتی
چشمهای خیره وفکری مشغول توضیحش سخت است در الفاظ نمی گنجد
باشد آرام باش منتظر میمانم کار دیگری بلد نیستم
خورشید هم همین کار را میکند منتظر روز میماند
چه صبری دارد این خورشید میخواهم یاد بگیرم
باید صبور باشم دلخوش ماندن هم تمرین خوبیست
دعا هم میخوانم شاید روزی به آن بالاها هم رسید کسی چه میداند؟
میخواهم دو بال داشته باشم برای رسیدن به تو
پرواز بلد نیستم ولی شنیده ام میشود یاد گرفت
یک جو عشق لازم دارد
دارم برایت نامه مینویسم همین روزها میرسد
صندوق پست دلت را خالی کن
میخواهم وقتی نامه ام رسید تمام فضای دلت مال او باشد
چند قطره از اشکهایم را برایت میفرستم به عنوان یادگاری
هدیه ای برایت خریده ام ناقابل است
بازش کنی میبینی پر از عشق واطمینان است
منتظرت میمانم تا ببینمت تا واقعی شوند تمام تجسم هایم
یادت نرود هر وقت از دیار ما گذر کردی مهمان دلم باشی
دلم قول داده که میزبان خوبی باشد
بیا وببین چه میگویم آن وقت باورت میشود
تقویم را هم کنج گنجه ام پنهان کرده ام
شاید زمان زودتر گذشت
بدون تقویم شمردن روزها آسانتر است
ای کاش زودتر ببینمت دلم شور میزند
هر وقت آمدی قدمهایت روی چشمهایم
با آمدنت انتظار تمام میشود وای چه لحظه خوبیست
وای چه لحظه خوبیست این پایان انتظار
یکی میگفت زندگی یعنی  انتظارکشیدن شاید راست میگفت!

 
 
 |    نوشته شده توسط آرزو چگینی
 
   
  یه روز از فصل بهار روزای آخر عید
زندگی, تو رگهام جون می گرفت
روزی که با گریه های پر صدا
زندگی رو آغاز کردم
روزی که چشمهامو آروم
روی دنیا باز کردم
روزی که گرمای مادر
گریه رو ازم گرفت
روزی که عشق بی صدا
تو دلم جای گرفت
روز میلاد م نام گرفت

خواستم خودم به خودم بگم تولدم مبارک.چه اشکالی داره؟امروز این روز سی ساله میشه وارد یک دهه جدید.یک شروع تازه توی یک فصل تازه.خدایا امروز میخواد بارون بیاد وبارون بهترین هدیه ای که تا امروز گرفتم.از کجا میدونستی من بارون دوست دارم؟بیا با هم تولدم رو جشن بگیریم حالا که هیچکی یادش نیست تو که یادته.تو جشن تنهایی من شریک شو مثل همیشه.دارم کلی بزرگ میشم.همیشه فکر میکردم وقتی سی ساله م بشه زندگیم یه جور دیگه ست یه رنگ دیگه.از سی سالگی میترسیدم فکر میکردم همه یه حساب دیگه روی آدم باز میکنن ولی خدایا اینقدر ها هم ترسناک نیست.قشنگه اینم یه سنه یه دوره جدید یه عدد جدید.عددی که بعضی ها زیادی بزرگش میکنن.عددی که بعضی ها قانونش میکنن وبعضی ها سرنوشت رو به خاطرش عوض میکنن.ازت ممنونم که زنده ام واین روز رو میبینم.از مادر مهربونم ممنونم که مامورش کردی تا زندگی رو بی هیچ چشمداشتی بهم هدیه کنه وهر روز وهر روز معنای زندگی رو بهم یاد آوری کنه.ازت ممنونم که پدری بهم دادی که هر روز وهر روز بهش تکیه کردم وتا همین امروز امن ترین و بهترین پناه زندگیم بوده.هیچ کسی بی دلیل به دنیا نمی آد وهیچ کسی خودش انتخاب نمیکنه که کجا تو چه خونه ای وزیر سایه کدوم پدر ومادر به دنیا بیاد.اما حالا که انتخابت این بوده ازت ممنونم .

ازت ممنونم که هستم ونفس میکشم خوب یا بد زندگی میکنم.خدایا ببار .قطره های بارون تو آرومم میکنه

 
 
 |    نوشته شده توسط آرزو چگینی
 
   
   

میدونم فرصت دوست داشتن رو ازت گرفتن انتخابت نکردن جواب رد شنیدی فرصت ندادن که شریک وسهیم وهمراه وهمدل باشی میدونم سخته چون خودمم لمسش کردم ولی چه میشه کرد فرصتها مامورند ومعذور وانتخابهای ما دستخوش احساسات ومنطقهای عجیب وغریب ذهنهامون عقایدمون وشرایط انتخاب نکرده زندگی هامون .من تو همه ما خیلی وقتها بی هیچ دلیل موجهی فرصتی به هم نمیدیم چون تو اون لحظه واون ثانیه فکر میکنیم درست ترین کار رو انجام دادیم.فردا رو کی دیده؟امروز فرصتی کهنه میشه وفردا تولد یه فرصت دوباره ست.هر روز باید فرصتی از من وتو دریغ بشه تا یکی دیگه یه جای دیگه به دستش بیاره.دنیا عجیبه وپر از قواعد نا عادلانه اما امید ودلخوشی رو که نمیشه کشت میشه؟ باید با امید زندگی کرد شاید یه روزی همه آرزوهای بزرگ ما به چشمهامون کوچیک بیان.

 

وقتی فرصتی می آد ومیگذره
دل تو, مثل یه شیشه میشکنه
تو بهار, نگاه تو خزون میشه
غصه هات قصه برگ ریزون میشه
نمیدونی که کدوم  سق سیاه
روزهای قشنگتو کرده تباه
امروز اما فرصتی تموم میشه
فردا شاید زندگیت حروم بشه
نمیدونی که چرا اومد ورفت
چرا تنها شدی ودلت شکست
بی پناه وسرد میشه دستهای تو
سیل میاد از گوشه چشمهای تو
تنها وخسته تو دنیای شلوغ
پر درد ونفرت وآه ودروغ
نمیدونی یه روزی که کی می آد
منتظر به دست بی صدای باد
چشم به راه فرصتی تازه از او
دل میدی به چشمهای عاشق او
عشق یک بار دیگه زنده میشه
دل تو جوون وسر زنده میشه
باورم کن که میاد
فرصتی تازه وشاد

آرزو چگینی اسفند ۸۷

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط آرزو چگینی
 
   
   

 

 

گوشهایم از طنین صدایت جشنی گرفته اند ودر این جشن تک تک سلولهای وجودم مهمان.میدانی؟

ودر دلم از گرمای کلامت غوغایی ونشاطی بر پاست

میخواهی از غم ننویسم ؟امروز را از تو مینویسم  باشد امروز مال تو

وفردا روحیه ای از نو خواهم ساخت

خانه ای از جنس امید میخرم وبردیوارهایش رنگی از صداقت تو خواهم پاشید

وسراسر دیوارهایش را به عکس تو مزین خواهم کرد در قابی از مهربانیت

تصور کن!

هر روز نفس هایمان با هم تقسیم میشوند

وشادی هایمان در ۱۰۰۰ ضرب

غمها را از زندگی تفریق میکنیم

وعشق را هر روز در انباری دلهایمان جمع

تصور کن!

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط آرزو چگینی
 
   
  حالم به هم میخورد از اینهمه شعار

شعارهای توخالی وحرفهای به کرسی ننشسته

خسته ام از همه کسانی که از سر دلخوشی حرف میزنند ونسخه میپیچند

حالم به هم میخورد از حرفهای خوب, خوب ودلداری های بی رمقشان

کلافه ام از اینهمه عادی شدن ثانیه ها

کار, کار, هر روز مثل دیروز

روح وجسم در میان کشاکش زندگی درگیر

خسته ام از زبان نفهمی های مردمی که زبان مادری را با فحش وتحقیر وریا معاوضه کرده اند

فردا هم مثل امروز است بیخود وسرگردان در زمان

حالم به هم میخورد از اینهمه ترس و واهمه وسگ دو زدن برای آینده ای که نخواهی داشت

حالم به هم میخورد از هیزیهای مردانه نگاه های دریده ودلهای گرفتار در هوس بازیهای مخفیانه

دیوانه ام از اینهمه تضاد ورنگ به رنگ شدن

هر کسی با چند شخصیت هر جایی یکی را به خود میچسباند

همه خود را گم کرده اند

هیچ کسی خود خودش نیست نقابی بر چهره اش آویزان است

حالم به هم میخورد از اینهمه اداها وعشوه های روشنفکرانه

حالم به هم میخورد از تلخی واقعیت

از تلخی اش روزی ۱۰۰۰ بار زندگی را بالا می آورم

خسته ام کلافه ام حوصله ام تا نهایت ته کشیده است

کدام راه درست است وکدامین غلط؟ حالم به هم میخورد که نمیدانم

تکلیف دلم چه میشود؟آرزوهایم دل خوش کدام اسب سفید؟

 
There's the truth behind the cry
There's the cry behind the lie

There's the truth behind the lie
There's the lie behind the cry

There's the cry behind the truth
There's the truth behind the lie

There's the cry behind the lie
There's the lie behind the truth

There's the lie behind the cry
There's the cry behind the truth

There's the lie behind the truth
There's the truth behind the cry

 
 
 |    نوشته شده توسط آرزو چگینی
 
   
   

 

معجزه ای در کار نیست فقط باید بخواهی
باید  بخواهی وبمانی
میداند جنگیدن سخت است
اما در نبرد زندگی باید جنگید
باور کن اسلحه ای جز عشق نمیخواهد
 راست میگویی عاشق ماندن آسان نیست
باید پیروز کارزار شد
به جنگیدنش می ارزد امتحانش کن
قول میدهد تنها نمانی 
دستانت را بی پناه نمیگذارد
فقط باید بخواهی وبمانی
امید های ریشه دار در دلش سبز میماند
اگر نمیتوانی امیدوارش نکن
خسته است از اینهمه حرفهای بی عمل
از نگاهش پیداست خوب نگاهش کن میبینی؟
دلتنگی ها یش اسیر در چهار دیواری اتاق
روزهایش بر خلاف آرزوهایش رو به اتمام است
دلش یک وجب آرامش میخواهد
باور کن همین را میخواهد
فقط باید بخواهی وبمانی

 
 
 |    نوشته شده توسط آرزو چگینی
 
   
  این شعر م رو تقدیم میکنم به شهر تهران.شهری که توش متولد شدم وشاید روزی توش بمیرم  شهری که توی خیلی از کوچه ها وخیابوناش خاطرات کودکی وجوونی م رو  جا گذاشتم شهری که مثل یک دندون روکش شده از پایه خراب وویرونه وروکش سفیدش اجازه نمیده بفهمی درد تا کجاش رخنه کرده.شهری که قشنگی هاش اونقدر کمه که زشتیها میبلعنش.شهری که اونقدر فقر وبد بختی وکمبود اکسیژن هست که خوشبختی وزندگی وتنفس دیگه حرفی برای گفتن ندارن.با تمام همه دردش مردم عجیبش هوای بدش همیشه دوستش دارم وهمیشه توی دلم امن ترین نقطه دنیاست.


اینهمه آدم تنها توی یک شهر شلوغ
اینهمه غصه ودرد تودل هر کی که بود
اینقدر دود وکثیفی
اینهمه درد غریبی
اینهمه کوچه بن بست
اینهمه راه بی بازگشت
اینهمه آدم بیکار
اینهمه درخت بی بار
یه عالم مادر خسته
با دو دست پینه بسته
اینهمه فقر ونداری
اینهمه سفره خالی
همه تو شهر تو ومن
جا شدن تو روز روشن

 
 
 |    نوشته شده توسط آرزو چگینی
 
   
 

چند سال پیش توی صفحات روزنامه دنبال یه مطلب خوندنی میگشتم یه مطلب که از سیاست وجرم وجنایت پاک وبری باشه.یه مطلب که از زندگی بگه از درد انسان بودن بگه.رسیدم به این متن نمیدونم نویسنده اش کی بود اما هر کی که بود تعریف قشنگی از روز داشت  از گذران زندگی از بزرگ شدن جسم واز اینکه هر چی بزرگتر میشی هر چی اعداد سنت بیشتر میشه مشکلاتت هم بزرگتر میشه

روزهامقصر نیستند.خوب وبدشان را ما می سازیم
تا وقتی که روزها با مدرسه می گذشت شنبه ها منفور بود وجمعه ها محبوب
بعد  بزرگتر شدیم ومفهوم روزها هم برایمان تغییر کرد
حالا سالهاست که مثل هم فکر می کنیم دغدغه هایمان از شنبه تا شنبه را بین خوب وب معلق کرده اند.
حرمت روزها به ماست باید فکری به حال خودمان بکنیم.

 
 
 |    نوشته شده توسط آرزو چگینی
 
   
   

 

 

چه بسیارند شبهایی که هنگام خواب ,خاطرات واتفاقات روزی  که گذشت رابا خود و تک تک سلولهای بیدارم مرور میکنم.حرفهایی را که شنیدم وگاهی خود را به نشنیدنشان تشویق کردم ,رفتارها, افکارهاو نجواها, خوب یا بد ,تلخ یا شیرین ,هر آنچه که دیدم وشنیدم مانند صفحات روزنامه جلوی چشمانم ورق میخورند. اتفاقات خوب, مردمان خوب واعمال خوب تیتر های کوچک روزنامه اند همه شان را جایی گوشه ذهنم به یادگار میگذارم وهر آنچه که بد بودرا با عناوین درشت چندین بار از جلوی ذهنم عبور میدهم شاید از تکرار وتجربه کردن بدیهاواشتباهات سهوی وعمدی خود وانسانهای چیده شده پیرامونم بتوانم در سمت وسویی بهتر گام بردارم وانتخابها ودل مشغولی هایی در خور خود پیدا کنم . از به خواب رفتن وجدان بیزارم دلم نمیخواهد کسی از من دلگیر باشد  سخت است که همه را راضی وشیفته خود نگه داری شاید هم غیر ممکن باشد چراکه همه ما انسانیم وآلوده به گناه ,بعضی به خاطر قلبهای ناپاک سیاهتر به نظر می آیند  وبعضی ازکثرت اعمال نیک سپیدتر اما همه در نقطه ای مشترک خاکستری میشوند چون نه بدی مطلق است ونه نیکی درست مانند خوشبختی که مطلق نیست مثل من تو وهر چه در دنیا دل بسته اش میشوی همه چیز نسبیست اما در همین دنیای نسبی هم میشود با وجدانی آسوده سر بر بالین گذاشت کافیست قدری محتاطتر با وجود واحساس وهویت هم رفتار کنیم. بسیاری از شبها تصاویر سیاه شکستها ,تحقیر شدنها حق خوردنها,مظلوم ماندنها ظالم شدنهاو رنگ به رنگ شدنها  کلافه ام میکند آهی از ته دل میکشم وبغض سنگین را در  گلویم حس میکنم نمیتوانم جلوی ریزش اشکهایم را بگیرم نیرویی ندارم تا جلویشان مقاومت کنم پس به ناچار آرام گریه میکنم. بالشت بیچاره هرشب مجبور است سرمای اشکهایم را پذیرا باشد خیس ونا امید دلخوش شبی دیگر میماند وامید میبندد که فردا دیگر مجبور نباشد سیل اشکهایم را تحمل کند.میان تمام این افکار ,تصویر رویایی عشق زینت بخش شبهای تاریک من است شاید روزی بیاید وآن وقت شبهایم از گریستن در امان بمانند.پس به امید آن روز نوای زیبای تصویر رویا را با خود زمزمه میکنم ومنتظر میمانم
شب از مهتاب ,سر میره
تمام ماه ,تو  آبه
شبیه عکس یک رویاست تو خوابیدی جهان خوابه
زمین دور تو میگرده زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده
تو خواب انگار طرحی از گل ومهتاب ولبخندی
شب از جایی شروع میشه که تو چشماتو میبندی
تو رو آغوش میگیرم تنم سر ریز رویا شه
جهان قد یه لالایی توی آغوش من جا شه
تو رو آغوش میگیرم هوا تاریکتر میشه
خدا از دستهای تو به من نزدیکتر میشه
زمین دور تو میگرده زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده
تمام خونه پر میشه از این تصویر رویایی
تماشا کن ,تماشا کن چه بی رحمانه زیبایی

 
 
 |    نوشته شده توسط آرزو چگینی
 
   
  تو لحظه های دلخوری, تو سکوت یا غم تنهایی
میشه با فکر تو خوش بود
میشه از تو شعر گفت, تو خیال عاشق بود
میشه مثل یه قناری یه نفس آواز خوند
یا که مثل یه کبوتر, دل خوش پرواز موند
میشه با فکر تو حتی دست خورشید رو گرفت
میشه زیر نور ماه یه جشن کوچیک گرفت
میشه پروانه شد وروی گلها پرواز کرد
یا که بارون شد وخاک دل رو هم سیراب کرد
میشه با فکر تو خندید ,میشه با فکر تو خوش بود
میشه با فکر تو حتی تو خیال عاشق بود
آرزو چگینی زمستان 87
 
 
 |    نوشته شده توسط آرزو چگینی
 
   
  این شعر رو برای مادری میگم که بچه ها وهمسرش قدرشو نداشتند برای مادری که بچه هاش یادشون رفت چه شبهایی که مادر به خاطر وجود اونها نخوابید.۹ماه بار سنگین رو حمل کرد شیره وجودش رو بی هیچ منتی به طفلش هدیه کرد هم بیرون کار میکرد وتحقیر میشد وحقش خورده میشد هم خونه رو رفت وروب میکرد.نمیذاشت کسی درمونده بشه.این شعر رو برای زنی میگم که فکر میکرد تنها یار ورفیق شوهرشه اما شوهر بی صفت با چند زن دیگه رابطه داشت واسم قانون وشرع رو روی روابطش میچسبوند.زنی که برای ترس از آبروش برای حرفهایی که خانواده ومردم پشت سرش میزدند روزی ۱۰۰۰ بار در خودش میشکست ونمیذاشت کسی بفهمه چی بر سرش اومده. این شعر رو برای دوستان خودم میگم برای دخترهایی که به خاطر تربیت وترسی که از بچگی تو دلشون کاشته بودند میترسیدند به جنس مخالف نزدیک بشن.برای دخترهایی که فقط با یکی بودند وخبر نداشتند اون یکی پشت پرده با چند نفره.برای دخترهایی که جرمشون این بود که پر رو نبودند.جرمشون این بود که میخواستند رابطه ای سالم وهدف دار داشته باشند.برای دخترهایی که وقتی ۳۰ ساله شون شد تو جامعه ای زندگی میکردند که صفت ترشیده رو روشون چسبوندند وپسرهای همسن وسالشون دنبال دختر کم سن وتر گل ورگل بودند به قول خودشون دختری که کمتر بفهمه.این شعر رو برای تمام زنهایی میگم که به خاطر زن بودنشون استثمار شدند.کتک خوردند .به جرم زیبایی محبوس شدند .دستمالی شدند.تحقیر شدند.عاشق شدند .متنفر شدند.شکستند.گریستند وترسیدند.

خداوندا تو میدانی که انسان بودن وماندن در این دنیا چه دشوار است.چه رنجی میکشد آن کس که انسان است واز احساس سرشار است چه رنجی میکشد...........

درد من با درد تو گویی آشناست
هر دومان از جنس مظلوم زمان
جنس زن جنس لطیف بی امان
در دیاری مملو از قانون مرد
می ستیزیم ونمی بازیم ما
جنس ما در شکل مظلوم است وبس
در درون هر زنی,قدرتی بی اندازه هست
در لباس مادر وهمسر,چه فرقی میکند؟
هر چه باشیم نقشمان پر رنگ هست
زن نباشد مرد هم دیگر نیست
زن نباشد خانه دیگر امن نیست
در دیار ما زن ازانصاف وحق بر خوردار نیست
هر چه قانون هست,حق او یکسان با یک مرد نیست
در دیار ما زیبایی جرم یک زن است
کیفر چشمان هیز مرد هم ,بر دوش زن است
 این زن اماتا کجا باید که تاوان پس دهد؟
تا کجا باید که از جور زمان جان در دهد؟
شاید این قلب رئوف وگرم او
اینهمه صبر وشکیبایی او
پاسخی باشد برای این سکوت تلخ او
آرزو چگینی

 
 
 |    نوشته شده توسط آرزو چگینی
 
   
   

 

به مناسبت بارون که امروز اومد وبه مناسبت اینکه همه لجن وکثافتی که توی این شهر وبین دل وروابط آدمهاش هست پاک بشه من از بارون میگم از بوی خوبش وهوای پاک بعدش.شاید واسه بارون سخت باشه که اینهمه کثافت ودروغ و روابط نامشروع مردها وزنهای هرزه رو پاک کنه.واسش سخت باشه که ببینه توی این شهر کثیف ودود گرفته هر روز دل چند تا بیگناه میشکنه.هر روز احساس وقلب چند تا آدم قربانی رفتارهای احمقانه وعشق های پوچ وبی ارزش سوم شخص های آلوده در هوس میشه.اما من از بارون میخوام بباره.من خدا نیستم ولی برای حرمت گذاشتن به تمام دلهای پاک این شهر ازش میخوام بباره.شاید بعد بارون هوا بهتر شد

 

وقتی که صورت خورشید پشت ابرها گم میشد

وقتی از غرش ابرها تو دلم خالی میشد

وقتی که بارون ریز ریز تند وتند هی میبارید

وقتی که نم نم بارون روی گلهای بنفشه می پاشید

وقتی که کوچه هامون توی گل غرق میشد

وقتی از ناودونامون بارون سر ریز میشد

تو گلوم بغض قدیمی مثل تنگ ما هی های شب عید میشکست

تو صدام نغمه غم مثل یک عادت کهنه می نشست

تو دستام یار قدیمی قلمم جا میگرفت

قلمم خسته وتنها روی برگهای سفید دفترم خط می نوشت

تو دلم قفل سکوت بدون هیچ کلیدی باز میشد

تو چشمهام اشکهای سرد بدون معطلی جمع میشد

اما....

وقتی که بارون یهویی بند می اومد

وقتی که خورشید خانوم ابرها رو کنار میزد

وقتی که بوی بارون هوا رو خوشبو میکرد

وقتی که رنگین کمون تو هوا نقش می بست

تو صدام جز اسم تو حرفی نبود

تو چشمام جز روی تو نقشی نبود

تو دلم جز عشق تو عشقی نبود

آرزو چگینی

 
 
 |    نوشته شده توسط آرزو چگینی
 
   
  هر روز از کنارش رد میشم.فکر کنم 6 ساله ش باشه گاهی وقتا یه دختر کوچولوی 2-3 ساله هم کنارش میشینه.چهره خیلی خوشگلی داره همیشه یه اخم روی ابروهای کمونی قشنگش گره خورده وتو نگاهش یه عالمه خشم وغصه هست.بر خلاف خیلی از بچه های خیابونی اصرار نمیکنه انگار غرورش هنوز نمرده.شاید هم هنوز خیلی زود باشه که غرورشو له کنه هنوز گرفتاریش فقط فقر بی اختیار انتخاب شده زندگیشه, مونده تا درگیر جهنم زندگی بزرگتر ها بشه.از کنارش رد میشم ونگاهم تو نگاهش گره میخوره سرما هیکل کوچولوشو جمع کرده ,درست مثل یه گنجشک گرفتار وبی پناه توی سرمای زمستون.چرای توی چشمهاش رو با یه علامت سوال گنده بی جواب میذارم و توی قبرستون همه سوالهای بی جوابم دفنش میکنم.

منتظر پشت چراغ راهنما خیره بر شمارش تک تک ثانیه ها
ناگهان بر شیشه میکوبد دو دست
نگاهش میکنم دختریست فال به دست
آن یکی چسب ویکی اسپند ودود
آن طرف تر پسرک با دسته گل
با نگاهی مضطرب اما پر از معصومیت التماست میکنند
کودک بیچاره روزی چند بار زهر رهگذری, راننده ای طلب نیم نگاهی میکند
طلب خرید فال یا دسته گل پژ مرده ای
او شور وشوق کودکی را در میان مردم دلگیر شهر گم کرده است
مردمی در گیر ودار زندگی ,فکر نان وغرق در روزمرگی
با چراهای فراوان در سرش ,بی جواب وناامید فکر فردا میکند
فکر فردایی که شاید چون همین امروز او تلخ وسیاه ومبهم است
او نمیداند چرا باید که تاوان پس دهد
کار اجباری کند تا که کسی را نان دهد
او دلش میخواست از دامان فقر
میگریخت ومی رهید تا اوج ابر
خانه ای گرم وپر از عشق وصفا
کاش میشد سهم او میکرد خدا
کاش میشد کودک ایران زمین
طعم خوب کودکی را در درون خانه خود حس کند
در کلاس درس وزیر چتر علم روزهای کودکی را طی کند
کاش میشد...........
آرزو چگینی پاییز 87

 
 
 |    نوشته شده توسط آرزو چگینی
 
   
 

امروز روز دیگریست یکی از همان روزهای عجیب وپرازتکرار وتکرار روزمرگی ,تا چند ساعت دیگر امروز هم تمام میشود مثل دیروز و همه دیروزهایی که گذشتند وامید فردایی شیرین را در د لهامان کاشتند.من امروز دوباره تصمیم به نوشتن گرفته ام نه برای اینکه نوشته هایم رابخوانی ونظرت را بگویی برای اینکه بدانی امیدی که در نوشتن میشود پیدایش کرد در امیدواری دادنهای تو وجود ندارد.

میدانی مشکل بزرگ ما کجاست؟مشکل اینجاست که همزبانی دلیل محکمی برای همدلی نیست ودردناکتر اینکه همدلی هم در نهایت همه چیز نیست.تضمینی برای همراه ماندن وعاشق شدن هم در این دنیای وانفسا وجود ندارد تضمینی برای تا پایان خط بودن وماندن.

شاید دل نوشته های من تصویر آشفتگی ودل نگرانیهای بی صدایم باشند اما برایم مهم نیست تو از لغات ردیف شده ذهنم چه برداشتی میکنی چون هر چه که باشند خوب یا بد, درست یا غلط, افسرده یا خوشحال, میشود آرامش را در لا به لایشان پیدا کرد.

اشکال را باید بر قضاوت تو دانست وتمام قضاوتهای کور انسانهایی که تنهابا چشم دیده قضاوت میکنند وبیخبر از دردهای پنهان دیگری میبرند ومیدوزند ومحکوم میکنند.

 
 
 |    نوشته شده توسط آرزو چگینی
 
 

pctfx3.3

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور